اقتصاد خرد‌، بازار و خانوار

محتوای آگوست 2009

تابستانی که گذشت

آگوست 27, 2009 · 7 دیدگاه

تازه رسیده بودم رفتم دوستی قدیمی و عزیز را ببینم. تلفن زنگ زد و خبر دادند که دختر کوچک دوست مشترکی در هنگام بازی به چاهی سقوط کرده بود  و پرواز کرده..

در کنار دوستی از دوستان پدر بودم،  ناگهان داستان کسی را گفت که در هفتاد سالگی پدر نود ساله اش را از دست داده بود و گفته بود همیشه برای از دست دادن پدر خیلی زود است.  رفتن به دیدن مردگان دیگر سخت شد، آن کلمه های پدر تراشیده شده بر سنگها انگار فریاد می کشیدند، حرف می زدند، هشدار می دادند و من گوشهایم را می گرفتم که نشنوم. می گفتم دروغ است این حرفها که نشانه ها با ما حرف می زنند.

اما زندگی که می شناختم تمام شد، پدر رفت.

این تابستان انتخابات هم شد، رای دادیم، و آن شد که دیدیم.  یک جایی یک چیزی تغییر کرد. ایران عوض شد، ایران کوچه ها و خیابانهای کودکی ما تمام شد، ایران سالهای دانشجویی ما  تمام شد. نسل ما پیر شد، شد میانسال، شد نسل میانی انقلاب، که انگار بین نسلی که انقلاب کرد و نسلی که تو انقلاب به دنیا آمد و بزرگ شد زورچپان شده بود تا گذار گدازه های تاریخ رو شاهد باشه. کارهامون شد خاطره، کارهایی که دیگه مال این دوره نیستند، که دیگه معنی ندارند.

وقتی که پی دی اف همه کتابها هست، دیگه دنبال کتاب انقلاب رفتن معنی نداره. وقتی بچه ها هارد صد گیگابایتی را پر از فیلم می کنند و صد سال تاریخ سینما تو مشتشون جا می گیره، دنبال فیلم گشتن چه معنی داره. ما نسلی که از صفر شروع کرده بودیم، مجله تخصصی می زدیم و گروه کوه راه می انداختیم و فتح الفتوحمون یک شب شعر بود، دیدیم خواهرها و برادرهای کوچکترمون دنیاشون با خیلی فرق کرده. یکجوری از دنیای ما گذشتند، به دنیای خودشون رسیدند. ما و اداهای روشنفکریمون دیگه بچگانه شدیم انگار.

این تابستون خیلیها رفتند، هر طرف چرخیدم یک نفر خبر مرگ کسی رو داد، به مرگ طبیعی یا در یک سانحه.  شاید توی این مرگها ایرانی هم که می شناختیم مرد و تموم شد. یک ایران جدید شروع شد.

این تابستان رو همه همیشه  بخاطر خواهیم داشت. خدا کتاب تاریخمان رو برداشت و یک ورق زد؛ یک فصل تمام شد، عصری دیگر شروع شد.  ایران جدید شد و زندگیهای ما هم عوض شد.

…راستی دوستم پدر شد، هیچ مرگی بی تولد نیست.

 

دسته‌ها: Uncategorized

برنستاین نود و یک ساله شد

آگوست 25, 2009 · ۱ دیدگاه

اگر لئونارد برنستاین زنده بود امروز نود ویک ساله می شد. زندگی حرفه ای این موسیقیدان، پیانیست، معلم و رهبر ارکستر در سالهای جنگ جهانی دوم آغاز شد و تا  فرو ریختن دیوار برلین ادامه یافت. کمتر موسیقیدانی تنوع کارهای برنستاین را دارد. او از یک سو قطعات مختلفی برای ارکستر سمفونی، سازهای زهی و پیانو می نوشت و از سوی دیگر برای تئاترهای موزیکالی مانند وست ساید استوری و کاندید موسیقی متن تنظیم می کرد. در موسیقی او هم سنت شاستاکوویچ وجود دارد و هم نوای گرشوین.  تعجبی ندارد که معاصرانش او را موسیقیدانی جهانی می دانستند که موسیقیش لهجه ای نیویورکی داشت.  جایی که او رهبر ارکستر فیلارمونیکش بود و هنوز اجراهایش را بخاطر می آورند. تولدت مبارک لنی!

این اجرایی است از قطعه مامبو نوشته برنستاین برای وست ساید استوری توسط ارکستر سیمون بولیوار جوانان ونزوئلا به رهبری  گوستاو دودامل.

دسته‌ها: Uncategorized

کجا تاکسی می گیرید

آگوست 12, 2009 · 5 دیدگاه

اصولا یک جاهایی هست که توقع داری مسافر وایساده باشد، مسافرکشها هم باشند و  دو پشته و سه پشته راه را بند آورده باشند. مثلا سر چهارراهها، اول بزرگراهها،  میادین، جلوی دانشگاهها، مدارس، ساختمانهای اداری و غیره و غیره. توجیح اقتصادی هم دارد،پیاده روی نامطلوب است در نتیجه مسافرین در اولین نقطه ای که به مسیر ایشان می خورد منتظر تاکسی و مسافرکش شخصی می شوند. برای رانندگان هم هزینه جستجوی مشتری را پائین می آورد در نتیجه از خدایشان است که در چنین جاهایی مسافر سوار کنند و می کنند. بازار در تعادل است و من تا بجال ندیدم که جریمه ها باعث روانی ترافیک در این موارد بشود. در بهترین حالت مقامات با تسلیم به این وضعیت تعادلی ایستگاه تاکسیها و خطی ها را نزدیک چنین نقاطی قرار داده اند.

اما خداوکیلی وسط پل یادگار امام هم جاست که برخی منتظر ماشین می ایستند؟؟؟ اصلا چطور خودشان را به وسط پل می رسانند؟ و بعد کدام راننده احمق و از جان گذشته ای وسط این پل می تواند بایستد؟ دوستان حمل و نقلیم این داستانها را باور نخواهند کرد.

امروز فکر می کردم خیابانها و بزرگهای تهران مانند رگهای رسوب گرفته آدمیست که صد سال است قند و کلسترول خیلی بالایی دارد. ماشینها در میان آنها مانند گلبولهای قرمز هستند که از میان این موانع با نوسان می گذرند!

دسته‌ها: ترافیک

تجربه تدریس در تابستان و در شریف

آگوست 10, 2009 · 3 دیدگاه

هفته پیش کلاس تابستانی سامانهای صنعتی در دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف پایان یافت. گرچه  این تابستان از سایر تابستانها متفاوت بود و هست، با این حال بین کلاسهای تابستانی همیشه شباهتهایی  وجود دارد.  امیدوام این چند نکته به دوستانی که قصد تدریس کلاسهای مشابهی را در تابستانهای آینده دارند کمک کند تا کلاسهای پر بارتر و برنامه ریزی بهتری داشته باشند.

. مدت زمان تدریس در طول ترم پانزده هفته است، این برای یک دوره چهار هفته ای تابستانی به این معناست که هر هفته 9 ساعت باید کلاس داشت. این یعنی یا دو جلسه 4.5 ساعته یا سه جلسه سه ساعته.

  از آنجا که امتحانات ترم بهار دانشگاههای ایران تا  اوایل تیرماه، اواسط ژوئن، طول می کشد. بهترین زمان ممکن برای تدریس تابستانی از اواخر ماه ژوئن تا اوائل ماه اوت است. این به این معناست که اساتید مقیم آمریکا و کانادا می توانند از نیمه اول تعطیلات تابستانی خود در ماه می استفاده کنند و برای نیمه دوم آن برنامه ریزی کنند. 

 در نظر داشته باشید حداقل دانشجویان حاضر در کلاس باید 8 نفر باشد، تا کلاس تشکیل گردد.  در نتیجه بهتر است با اعلام آمادگی تا ماه مه از دانشکده خواسته شود تا برای پیش ثبت نام از دانشجویان اقدام کند. در صورتیکه پیش ثبت نام از 8 نفر بیشتر نباشد بهتر است از ارائه کلاس صرفنظر کنید.

 حتما با خانم دکتر زمانی معاونت آموزشی محترم دانشکده  و خانم هوشمند کارشناس آموزش هماهنگی بعمل آید. چنانچه سوالاتی دارید قبل از تابستان از این افراد بپرسید. سیلابس خود را هم برای ریاست دانشکده و هم برای معاونت آموزشی ارسال کنید.

 با توجه به این نکات و داشتن تنها چهار هفته برای ارائه درس به نظر می رسد ارائه سمینارهای تابستانی به مراتب بهتر و مفیدتر از کلاسهای رسمیست. خواندن مقاله های روز و انجام تحقیق بهتر است تا ارائه درسهای کلاسیک که حجم زیادی دارند و به بحث و مطالعه برای درک کفاهیم و مطالب نیاز دارند.

—پیشنهاد: دانشجویان سایر دانشگاهها در صورت موافقت ریاست دانشکده اجازه شرکت در این سمینارها را داشته باشند.

دسته‌ها: آموزشی-پژوهشی · خاطرات روزانه

دنده عقب گرفتن

آگوست 9, 2009 · 5 دیدگاه

و دنده عقب گرفتن و تو چه می دانی که دنده عقب گرفتن چیست!

یکی از نکته های جالب و ترس آور تهران این دنده عقب گرفتن همگانیست. داری از بزرگراه خارج می شوی یکی دارد با دنده عقب بیرون می آید. داری از خط سمت راست می روی یک بنده خدا که خروجی را رد کرده است دارد با دنده عقب بر می گردد سر جایش. داری میری روی پل جلو ترافیک هست و راننده ها با دنده عقب دارند خودشان را نجات می دهند و از پل پائین می آیند. مسیرها جالبند و تهور دیوانه کننده و حماقت بینظیر!!!  البته اینکه چطور به این آدمها نزنی که مقصر نباشی خودش یک بحث حقوقی اساسی  و جدیست.  اصلا انگار دنده عقب گرفتن یکی از تواناییهای ملی ماست که نشان دادن استعدادهای نهفته ما در این زمینه باعث اثبات هوش و خلاقیت ایرانی ماست!

ولی آیا دلیلش یک جوری این نیست که ما فکر می کنیم هر کاری هم تو زندگی بکنیم با یک دنده عقب گرفتن قابل حل است؟؟ و باید بتوانیم به جایی در زندگی برگردیم که می توانستیم تصمیم درست بگیریم؟

 

دسته‌ها: ترافیک

درباره شریف

آگوست 5, 2009 · 5 دیدگاه

بالاخره امروز کلاسم تمام شد. این روزها دانشکده در حال بازسازی و تعمیرات است. این جمله به ذهنم آمد: ” تحصیل علم اقتصاد در حال توسعه در یک کشور در حال توسعه و در یک دانشکده در حال توسعه.” شوخی شوخی همه چیزمان در حال گذار است.

دسته‌ها: Uncategorized

درباره پدرم

آگوست 3, 2009 · 8 دیدگاه

من خیال نداشتم درباره دلایل سانحه و حواشی آن چیزی بگویم. ولی تکرار برخی مسائل باعث می شود تا نتوانم سکوت کنم. درباره حضور پدر در کابین هواپیما باید گفت نه این اولین کابینی بوده است که او در نشسته است و نه این اولین خلبان. پدر یکی از محتاطترین  خلبانانی بود در ایران وجود داشت و هرگز هیچ ریسکی را در اینباره قبول نمی کرد. این باعث تاسف است که افراد از شخصیت او یک کلیشه بچگانه ساخته اند و فکر می کنند او همیشه مانند لحظاتی بود که کلافه از ناکاراییها و نگران مسوولیتهایش عصبانی می شد. اگر پدر باعث بهم خوردن اعتماد به نفس خلبانی می شد این سانحه باید بیست سال یا ده سال پیش اتفاق می افتاد. این چهارمین شرکتی بوده است که او سرپرستی می کرد و در هیچیک از شرکتهای قبلی چنین سانحه ای رخ نداده است.

هواپیمایی آریا در ده سال گذشته شصت هزار ساعت پرواز داشته است و تا کنونی سانحه ای نداشته بود. فکر می کنم منصفانه است بگوییم خلبانان اعتماد به نفس خود را در حضور او از دست نمی دادند.

دسته‌ها: Uncategorized