اقتصاد خرد، بازار و خانوار

ترافیک ما و اقتصادمان

جولای 3, 2009 · یک نظر بنویسید

تا بحال دقت کرده اید که تا چه حد بین ترافیک شهرهای بزرگ مخصوصا تهران و اقتصاد کشور و رفتارهای اقتصادی ما شباهت وجود دارد؟

در هردو هم ماشینهای ساخت خارج وجود دارد و هم باورهای وارداتی و البته در هر دو فکر می کنیم ایران یک مورد ویژه است.

در هر دو می خواهیم یک تابع هدف را حداکثر کنیم. و گرچه رفتارمان فردیست ولی توقع داریم قوانین بدون در نظر گرفتن انگیزه های ما جمع را منظم کند. در ترافیک سریعتر به مقصد رسیدن و کار داشتن باعث می شود تا خودمان از بین خطوط رانندگی نکنیم و در اقتصاد تمایل به حداکثر سازی مطلوبیت و به تبع آن حداکثر سازی ثروت باعث می شود که دنبال میانبر باشیم.

اصولا یک مشکل ذهنی داریم با ماشین پرادو و درآمد بالاتر اگر مال خودمان نباشند.

در هر دو از دولت توقع قانونگذاری و هدایت داریم و در هر دو دولت حضور فعالی دارد. بر سر هر چهار راه افسر پلیسی هست و حتی برای تخم آفتابگردان بوروکراسی اداری بخشنامه دارد. ولی اصولا بسیاری از جاها دولت نمی تواند و افسران نمی بینند… چرا حتی مامورانی هستند که در ترافیک شدید می توانند خمیازه بکشند؟

در هر دو واریانس شدیدی وجود دارد، کنار پیکان قراضه آلوده کننده سال 56 آخرین سیستم تویوتا در حال حرکت است. ماشینی هست که از آپارتمان بعضها گرانتر است.  وجود بعضی ماشینها در تناقض آشکار با چیزهایی هستند که ما از درآمدها می دانیم و البته هر وقت که قیمت نفت بالا رفته است، ماشینهای در ترافیک مانده هم رنگارنگ تر و متنوعتر شده اند. بنظر شما دلیلی وجود دارد؟

راستی در هر دو جا دولت می خواهد از تولید کننده داخلی حمایت کند، و مصرف کننده در هر دو جا در حال خفگیست! حمایتهای دولتی باعث شده است تا مثلا استانداردهای  محیط زیستی و یا کیفیت بالا یک چیز لوکس خارجی باشد هم در ترافیک و هم در اقتصاد. بهای این سیاستها را مصرف کننده با سلامت و کیفیت زندگیش پرداخت کرده است.

و نکته آخر در هر دو بنزین ارزان و یارانه ای مساله زاست و در هر دوجا هیچ سیاستمداری حاضر به اعتراف به این نکته نیست.  راستی مگر مسوولان خود در ترافیک نمی مانند؟

خلاصه اینکه من دارم به ترافیک ایمان می آورم. بنظرم هر روز ما داریم الگوهای رفتار اقتصادی را می بینیم ولی نتوانسته ایم درست مدلشان کنیم 

→ Leave a Commentدسته‌ها: Uncategorized

رئیس شرکت هواپیمایی اردن استعفاء کرد

جولای 1, 2009 · یک نظر بنویسید

سرویس خبری هوانوردی جهانیATW Daily News گزارش داد که آقای سمیر مجالی رئیس هیات مدیره و مدیرعامل خطوط هواپیمایی سلطنتی اردن، شرکت هواپیمایی اردن، استعفاء کرد. او که در اول اوت شرکت را ترک خواهد کرد، به خبرنگاران گفت که به تقاضای خودش از سمتش کناره گیری کرده است. او اضافه کرد که پس از سی سال کار با هواپیمایی اردن وقت ترک شرکت بوده است. سمیر مجالی که دانش آموخته دانشگاه کرانفیلد بریتانیا در رشته  مدیریت حمل و نقل هواییست. از 1979 با هواپیمایی اردن همکاری داشته و در سال 2001 به سمت مدیرعامل و رئیس هیات مدیره منصوب شده بود.  در زمان او هواپیمایی اردن خصوصی شد و 71% سهام آن به بخش خصوصی و سهامداران حقیقی واگذار گردید. همچنین این شرکت اولین خط هوایی خاورمیانه شد که با شرکتهای هواپیمایی بین المللی یک اتحادیه مسافرتی تشکیل داد. پیش بینی می شود خطوط هوایی اردن امسال 2.7 میلیون مسافر داشته باشد. این شرکت در فصل اول سال مالی فعلی 11.9 میلیون دلار زیان داشته است.

→ Leave a Commentدسته‌ها: خاورمیانه · هوانوردی

سهام عدالت و مدیریت شرکتها

جولای 1, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

در خبرها آمده است که نمایندگان سهام عدالت شروع به شرکت در مجامع سالیانه شرکتهای سهامی عام کرده اند. در بعضی موارد با توجه به آنکه این سهام اکثریت لازم برای نصب مدیران را داراست، تقاضای انتخاب هیات مدیره جدید کرده اند. در مواردی که انتخاب هیات مدیره جزء صورتجلسه نبوده است، تقاضای  جلسه اضطراری کرده اند. آیا فکر کرده ایم که بحث سهام عدالت و حضور این نمایندگان که منتخب سهامداران عدالت نیستند (شاید من اطلاعم در اینباره دقیق نباشد) چطور اداره شرکتها Corporate Governence را تغییر خواهد داد؟

→ 2 نظردسته‌ها: Uncategorized

خوب پخش نکنید!

ژوئن 29, 2009 · تا کنون 4 نظر داده شده

اصولا در سرزمین عزیز ما تا درجه حرارت به حدی نرسد و قرمزی صورت به سیاهی تبدیل نشود، کسی حرف دلش را نمی زند. اینجاست که بسیاری از مواقع در دعوا ما با خودمان روراست تر هستیم تا در هنگام معاشرت. در معاشرت ایماء و اشاره و مطلب سربسته نقش اصلی را بازی می کنند و وای بحالتان اگر بخواهید حرفها را بدون معنای دوم و سومشان قبول کنید.  در نتیجه بسیاری از فریادها در واقع باور واقعی و قلبی فرد هستند. حالا برای من نامه ای که خطاب به استاد شجریان نوشته شده است از این جهت جالب توجه است.

در فرازی از این نامه نویسنده می گوید: ” حقیقتا شرم نمی‌کنید از اینکه سال هاست صدا و سیمای جمهوری اسلامی با وجود این همه مداح خوش الحان در کشور، فقط و فقط با پخش ربنای شما، برایتان جایگاهی معنوی و محترم به هم زده است؟ و این بزرگ‌ترین بدهی “مادی” و معنوی شما به رسانه ملی ایرانیان است.”

اولا تا آنجا که بنده می دانم نه کسی جلوی مداحان خوش الحان را گرفته است و نه کسی جلوی صدا و سیما را. از این آقا و “زنار”شان هم که خوشتان نمی آید، پس چرا ربنای او را پخش می کنید؟ یعنی رسانه ملی ما  همه هم و غمش ارتقاء جایگاه معنوی جناب شجریان است؟ قبول تاثیر پخش ربنای شجریان از صدا و سیما در ماه رمضان ارتقاء جایگاه او و تایید هنرمندیش است. ولی چرا شما آنرا پخش می کنید؟ من همه سوالم این است؟ “چرا پخش می کنید؟”

واقعیت قضیه این است که صدا و سیما در کشور ما انحصار پخش برنامه های سرگرم کننده و تفریحی رادیویی و تلویزیونی را دارد. درست که رسالت اصلی آنرا تعلیم و نشر آگاهی می دانید، و حتما هم مردم عاشق سریال افسانه جومونگ هستند چون باعث آگاهیشان از سنن و رسوم کشور کره در گذشته می شود، ولی آیا اصلا تا بحال در جستجوی سرگرمی تلویزیون خود را روشن نکرده اید؟ آیا واقعا یکبار هم نشده است که در هنگام رانندگی رادیو را روشن کنید که حوصله تان سر رفته است؟  پس واقعیت این است که رسانه ملی در حقیقت عرضه کننده سرگرمی هم در کشور هست.

 در این نقش صدا و سیما انحصار کامل دارد و بنا به قانون اساسی فرد یا نهاد دیگری نمی تواند مالک یک ایستگاه رادیویی یا تلویزیونی باشد. اما علیرغم انحصار کاملش نمی تواند از تقاضا هم غفلت کند و ناچار است سلایق و علایق بینندگان و شنوندگان را هم در نظر بگیرد. آیا تا بحال به خاطر نویسنده خطور نکرده است که صدا و سیما ربنای شجریان و ترانه های او را پخش می کند چون برای آنها تقاضایی وجود دارد و شنوندگان و بینندگان از آنها لذت می برند؟  از این منظر آیا شجریان که تولید کننده محصول و صاحب صدایی خوش است به صدا و سیما مدیون است یا صدا و سیما به او مدیون که با استفاده از صدای او شنوندگان و بینندگانش را سرگرم می کند؟ اگر در ایران شجریان دیگری هست یا خواننده دیگری هست با همین کیفیت صدا و استادی و ترکیب اصوات چرا صدا و سیما از او استفاده نمی کند؟ نویسنده به مداحان محترم اشاره کرده اند، آیا هیاتها از هر مداحی استفاده می کنند؟ یا تکایا و مساجد مداحانی را دعوت می کنند صدایشان به گوش اهل محل خوشتر باشد و با سبک و سیاق ایشان همخوانتر؟

واقعیت اینجاست که علیرغم موقعیت انحصاریش صدا و سیما همچنان یک عرضه کننده است و ناچار است که تقاضای جامعه را در نظر بگیرد. زمانیکه این بعد را در نظر می گیریم، دیگر داشتن برنامه در رسانه ملی تنها یک امتیاز و افتخار نیست، بلکه تائید این نکته است که گروههایی از جامعه خواهان آن برنامه، آن آهنگ، آن سرود، آن مداح، آن خواننده و در این مورد خواهان آقای شجریان هستند. و این داشتن تقاضاست. اینجاست که ما تفاوت و حتی تناقض داریم. 

ما می گوییم محصول فرهنگی متعلق به هنرمند و خالق اثر است نه رسانه ای که آنرا توزیع می کند. مثل این است که شما مداحی را دعوت کنید تا ذکر مصیبت بگوید ولی بجای آنکه به او دستمزدی بدهید (امیدوارم لفظ درست را بکار برده باشم) به کسی دستمزد بدهید که سیستم صوتی را به شما کرایه داده است. سیستم صوتی بدون آن مداح نمی تواند ذکر مصیبتی پخش کند، صدا و سیما هم بدون هنرمندان و موسیقیدانان صدا و سیما نیست.  قطعا اینکه هنرمندی در رده اساتید قرار گیرد و آنقدر برایش تقاضا باشد که صدا و سیما آثار او را پخش کند، افتخاریست ولی اجازه دهید که بپذیریم زحمات آن هنرمند، تمرین و پشتکارش و پرورش استعدادش هم نقشی در این موفقیت دارد. دوستان  هنردوست و حتی خود صدا و سیما شهادت می دهند که حتی صدا و سیما نتوانسته است بعضیها را هنرمند کند.

قبول نویسنده محترم از دست استاد شجریان عصبانیست، ولی این ادعا که شجریان مدیون صدا و سیماست بدون در نظر گرفتن این نکته که صدا و سیما هم مدیون شجریان، دهها هنرمند و بازیگر دیگر، تیمهای فوتبال لیگ کشور، ورزشکاران رشته های مختلف و هزاران آدم گمنام دیگر است، فقط یک ادعا و دیدن یک طرفه ماجراست.  در نهایت من  با نویسنده محترم موافقم؛ اگر شجریان برای حفظ جایگاه هنریش نیازمند پخش ربنایش و آهنگهایش از رسانه ملیست، لطفا آنها را پخش نکنید. وظیفه رسانه ملی ارتقاء و تبلیغ شجریان نیست. ولی اگر رسانه ملی اینکار را می کند چون جایگاه هنری شجریان و امثال او رفیع است، بهتر است مالکیت ایشان را هم بر آثارشان به رسمیت بشناسد.

→ 4 نظردسته‌ها: اقتصاد خرد · باورهای اقتصادی

اثرات رویدادهای اخیر بر اقتصاد ملی

ژوئن 28, 2009 · یک نظر بنویسید

مانند دوقلوهای بهم چسبیده سیاست بر اقتصاد و اقتصاد بر سیاست تاثیر می گذارد،. بحرانهای اقتصادی می توانند پیامدهای سیاسی داشته باشند و سقوط دولتها را در پی دارند. رویدادهای سیاسی اثرات اقتصادی دارند و گاه منجر به بحران اقتصادی می شوند.

 رویدادهای سیاسی یا باعث ایجاد شوک در محیط اقتصادی کشورها می شوند یا باعث تغییر ساختاری در اقتصاد ملی. بعنوان مثال یازده سپتامبر برای صنعت هوانوردی یک شوک بود و باعث کاهش شدید مسافران و تقاضا برای سفرهای هوایی شد. اما اثرات شوکها میرا هستند و فعالیتهای اقتصادی پس از مدتی به حالت طبیعی بر می گردند.  اما مثلا تصویب قانون کار یا ارتقا استانداردهای محیط زیستی تغییر ساختاری را در اقتصاد کشور موجب می شوند و باعث آغاز دوره گذاری می شوند که طی آن فعالان اقتصادی و بنگاهها در حال تطبیق خود با شرایط جدید هستند.

رویدادهای اخیر تا کنون بیشتر برای اقتصاد کشور شوک بوده اند؛ کاهش مصرف بنزین، کاهش ساعات کاری واحدهای صنفی و کم و زیاد شدن سایر پارامترها در هفته گذشته بیشتر نشان از واکنش بازار و مصرف کننده به یک رویداد غیرمترقبه بود. با اینحال چنانچه عدم اطمینان به آینده ادامه یابد، ریسک فعالیتهای اقتصادی افزایش خواهد یافت. آنگاه ما شاهد آغاز یک دوره تغییر ساختاری در فعالیتهای اقتصادی خواهیم بود که طی آن بنگاهها خود را با شرایط ریسک بالا تطبیق خواهند داد. در این شرایط جذب سرمایه گذاری دشوار خواهد بود و تنها فعالیتهایی با ریسک پائین جذاب خواهند بود. احتمال دارد تقاضا برای نیروی کار کاهش یابد و ینگاههای زیادی گسترش فعالیتهای خود را به تعویق بیاندازند. و بکوشند با حفظ نقدینگی و موجودی سرمایه فعلیشان خود را در برابر حوادث آینده بیمه کنند.

در نتیجه پیدا کردن راه حلی سیاسی و قانونی برای مسائل پیش آمده باعث پیشگیری از شروع چنین دوره گذاری می شود  و با کاهش ریسک و عدم قطعیت آینده باعث افزایش حجم فعالیتهای اقتصادی خواهد شد. 

→ Leave a Commentدسته‌ها: توسعه

آیا هفته پیش هوا تمییزتر نبود؟

ژوئن 26, 2009 · ۱ دیدگاه

آیا هفته پیش هوا تمییز تر نبود؟ جایی کسی می گفت که فروش بنزین 25% کاهش نشان داده است. آیا این درست است؟ اگر اطلاعاتی دارید لطفا لطف کنید.

→ 1 نظردسته‌ها: Uncategorized

کلاه مخملیها نمرده اند

ژوئن 25, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

کلاه مخملیها یادتان می آید؟ شرورهای محل که از کاسبها باج می گرفتند تا از شرشان در امان باشند و فرهنگشان بخشی از ابتذال فیلمفارسیها شد. کلاه مخملیها کجا رفته اند؟ آیا مرده اند؟ 

وارد دفتر تعمیرگاه می شوم تا فاکتور قطعاتم را ببینم و حسابم را بدهم ماشین را بگیرم. جوانی که پشت دخل می نشیند در حال صحبت کردن با دو نفر است. یکی مردیست جا افتاده با مو و سبیل فلفل نمکی. کیف سیاهی بدست دارد که بنظر سنگین نمی آید. نشسته است و کاغذی را به حسابدار نشان می دهد. بنظر گمشده می آید. حسابدار او را مهندس صدا می زند. دیگری، که سوژه ماست، جوان است ولی کمی پخته تر؛ صورت سیاه سوخته ای دارد. موهایش سیخ ایستاده اند، تی شرت چسبان قرمز رنگی را با شلوار جینی پوشیده است. دوحلقه نقره ای به انگشتان دست چپش کرده و ساکت است. شباهتی به مهندس ندارد و اول فکر کردم در تعمیرگاه کار می کند.

مهندس: صاحب مغازه را صدا کنید این نامه را بگیرد.

حسابدار: این برای ما نیست ما پلاک 37 این خیابان هستیم، این برای نمایندگی ایران خودروست آنها پلاک 47 هستند.

جوان: آره می دونم، ایشون وارد نیست. باید بریم ایران خودرو.

ولی کسی تکان نمی خورد.

مهندس: پس اینجا نیست.

حسابدار: نه قربان، من یکی را صدا می کنم، به  شما راه را نشان دهد.

جوان: نه لازم نیست من می دانم کجاست خودم می برمشان. لازم نیست کسی را صدا کنی…راننده مهندس است ولی بیشتر شریکش به نظر می رسد. مهندس بلند می شود و می رود. راننده با طمانینه دنبالش می رود و بعد سرش را از لای در می آورد تود:

مهندس وارد نیست، تازه آمده این منطقه، شما نگرانش نباش. راستی این پارچه که زدی دم در خلاف است. نمایندگی ایران خودرو را جریمه کردند برای یک همچین چیزی. این نامه اش است ما داریم می بریم.

بیرون می رود، پارچه مورد بحث برای تبلیغ باطریهاییست که تعمیرگاه می فروشد و سرویس تون آپ ماشین، جوان دوباره سرش را داخل می کند:

شما آقای؟

حسابدار: اسلامی

جناب اسلامی من فکر می کنم، مهندس داره براتون می نویسه، پارچه اش خیلی بزرگه حتی از مال ایران خودرو بزرگتره.  البته من قبلا اینجا بودم. ما همیشه ماشین رئیس روسا را می آوریم خدمت شما که بچه هاتون چکش کنند. کاری می خواد انجام بدند. لطفا بهشون بگو هوا ما رو داشته باشند. (خوب این اولین قدم است)

حسابدار: چشم حتما در خدمتیم

جوان می رود جلوی در، مهندس ایستاده است چیزی می گویند و می روند. جوان بر می گردد تو، دور تعمیرگاه قدم می زند. نگاهی به ماشینها می کند. سری تکان می دهد و بر می گردد دفتر:

جناب اسلامی، راستش من نمی خوام شما اذیت بشید اصلا!

حسابدار: خواهش می کنم، بذارید آقا را راه بندازم.

من پول را می شمارم و می دهم و رسید می گیرم و می آیم بیرون.

جوان با حسابدار دارد حرف می زند. دوباره می آید بیرون کناری می ایستد. حسابدار تلفن می زند. صاحب تعمیرگاه پیدایش می شود.  لبخند به لب با چشمهای گر گفته! جوان را به کناری می کشد. جوان شروع می کند حرف زدن. راه می روند، جوان پارچه را به او نشان می دهد. صاحب تعمیرگاه سیگاری به او تعارف می کند. فندک ندارند. صاحب تعمیرگاه به مکانیکهایش نگاه می کند دست راستش را دراز می کند و شصتش را حرکت می دهد انگار دارد یک فندک خیالی روشن می کند. کسی فندکی به او می دهد. فندک می زند و می گیرد تا جوان سیگارش را روشن کند. دارند حرف می زنند. حسابدار می آید بیرون.

می پرسم: تلکه گیری؟

حسابدار: آره، اومده می گی یک چیزی بدید برای آقای مهندس راضیش می کنم گزارش نده. نمایندگی ایران خودرو را بیست تومنی برای اعلاناش جریمه کردند. ولی آخه نمی شه هر کی گفت پول! ما بدیم که. اون موقع همشون هر روز اینجان. به ابولفضل خیلی در می آریم؟! باید همه رو راضی نگه داریم.

ماشین را تحویل می گیرم. مکانیکها دو تا جوون بیست ساله اند. یکیشون می گه: آی مهندس زیاد کلاچ می گیری، مواظب باش. یک چند ماه دیگه بیارش نگاه بندازیم ببینیم چطور مونده.

تشکر می کنم، می آیم بیرون. کارآفرینی، ایجاد اشتغال، امنیت اجتماعی….جوان و صاحب تعمیرگاه هنوز دارند حرف می زنند. صاحب تعمیرگاه دارد چیزی را با فشار در دست جوان می گذارد. نه کلاه مخملیها هنوز نمرده اند.

این یک تجربه شخصیست و یک مشاهده، امیدوارم کسی برداشت به توهین نکند، اسمها و شماره ها همه فرضی هستند تا بلایی سر آن تعمیرگاه نیاید.

→ 2 نظردسته‌ها: Uncategorized

شبیه سازیهای تاریخی

ژوئن 24, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

تاریخ شگفت انگیز است. زمانیکه درباره اعصار گذشته می خوانیم و احساس می کنیم در میان مردمانشان زیسته ایم و چیزی درباره ایشان می دانیم که ما را به آنها پیوند می دهد، هیجانی که بر ما غلبه می کند که احتمالا بیشتر از احساسات کسانی بوده است که در آن سالها زندگی کرده اند. همه می خواهند از تاریخ درس بگیرند و مشتاقانه گاهی زیادی از آن درس می گیرند.

گرچه ثبت تاریخ در کشور و جامعه ما به کندی صورت می گیرد و بسیاری بر این باورند که “ما حافظه تاریخی نداریم” ولی در بحثهای سیاسی و اجتماعی همه بوفور از شخصیتهای تاریخی و شبیه سازی حوادث حال با رویدادهای گذشته استفاده می کنند. شخصیتهای برجسته سیاسی تاریخ معاصر ما از این شبیه سازیها برای متحد کردن توده ها و انتقال پیامشان با مهارت و نبوغ خاصی استفاده کردند. مثلا یزید نامیدن صدام در جریان دفاع مقدس نه فقط یک حرکت تبلیغاتی بود بلکه باعث شد تا آحاد ملت تصویری واضح از تبهکاریهای او داشته باشند و بتوانند او را با سمبل بدیها در مذهب شیعه و فرهنگ ایرانی یکی بدانند.

اما تاریخ منحصر به چند سمبل نیست بلکه پر از داستانها و روایتهاییست که شخصیتهای خوب و بد در آن حضور دارند و می توان به آنها مراجعه کرد. بعضی اوقات استفاده از تاریخ نه برای درس گرفتن از آن است و نه برای ارائه تصویری دقیق از شرایط حال. گاهی اوقات ما از تاریخ برای توجیه خود استفاده می کنیم. برخی می کوشند تا با یادآوری بخشهایی از آن موقعیت و عملکرد خود را جلوه دهند. در این روش معمولا پیشزمینه آن رویداد خاص و نتایج آن فراموش می شود و تنها بر یک عملکرد و یا موضع تاکید می شود که تایید عملکرد راوی امروزش را به همراه دارد. 

در این برخورد با تاریخ ساده کردن یک ماجرا به یک عملکرد و حذف شرایط زمان و مکان باعث تغییر درس تاریخی می شود. و گاهی حتی باعث تثبیت یک اشتباه و تایید یک عملکرد نادرست می شود. در این نوع برخورد تقریبا برای هر عملکرد بخشی از تاریخ بعنوان گواه آورده می شود و نام شخصیتی برده می شود بدون آنکه راوی بخود زحمت بدهد تا ربط موضوعات به یکدیگر را مشخص کند. چند روز پیش سخنرانی دوستی از ایام دبیرستان را می خواندم که  پر از چنین شبیه سازیهای بود که پیامش توجیه رفتارهای اخیر دولت فعلی بود. ولی نه در آن اثری از تطبیق شرایط فعلی با یک دوجین داستان و روایتی بود که تعریف کرده است و نه جایی در ربط حوادث.

در شبیه سازی تاریخی باید مراقب بود که چه زمانی را به چه زمانی و چه کسانی را به چه کسانی تشبیه می کنیم. در روزهایی که  خواهند آمد، سالهای پنجاه و هفت، دهه اول انقلاب و دفاع مقدس بسیار مطرح خواهند شد. بسیاری خواهند کوشید تا با تشبیه شرایط فعلی به آن دوران له یا علیه سیاستی و یا سیاستمداری صحبت کنند. بیایید قبل از آن به مقایسه شرایط کنونی و شرایط آن دوران بپردازیم، انتظارات و خواستهای این دوره ها را مقایسه کنیم و با ذهنی باز از همه پنجره ها به دوران گذشته و امروزمان بنگریم.  کار خیلی داریم، تحلیل، تحقیق، نتیجه گیری…

→ 2 نظردسته‌ها: Uncategorized

الله اکبر

ژوئن 23, 2009 · تا کنون 4 نظر داده شده

الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر …وقتی تفسیر واژه الله را در دبیرستان یاد می گرفتیم. معلم قرآنمان می گفت که الله می تواند هم از ریشه و-ل-ه باشد و هم از ا-ل-ه در ریشه اول به این معنا بود: “آنکه همه واله و شیدای اویند” (امیدوارم حافظه ام خیلی خراب نشده باشد). وقتی می گوییم الله اکبر یعنی آنکه  ما واله و شیدایش هستیم بزرگترین و کبیرترین است….همینجوری همش که نمی شود حرف اقتصادی زد.

→ 4 نظردسته‌ها: Uncategorized

تاریخ یک انتخاب و یک نکته

ژوئن 22, 2009 · یک نظر بنویسید

در هر دو جنگ جهانی ارتشهای آلمان برای اشغال فرانسه و تسلط به نواحی صنعتی وغنی این کشور بجای حمله از مرز مشترک آلمان و فرانسه در آلزاس و لورن از کشور کوچک ولی هموار بلژیک به شمال و شمال غربی فرانسه حمله کردند. زمانیکه در جنگ دوم جهانی بلژیک برای بار دوم قربانی  طمع جهانگشایی آلمان نازی شد، پادشاه مشروطه این کشور لئوپولد سوم، که فرمانده کل نیروهای مسلح آن نیز بود، پس از سه هفته مقاومت ارتش نیم میلیون نفری خود را تسلیم آلمان کرد بدون آنکه هیات وزرای دولتش، که مطابق قانون اساسی مسئولیت اجرایی داشتند تصمیم او را تایید کرده باشند. او همچنین با پنهان کردن تصمیمش از دولتهای متفقش باعث شگفتزدگی ایشان  و در هم ریختن خطوط تدافعیشان شد. 

 پس از تسلیم ارتشش، لئوپولد بلژیک را ترک نکرد بلکه در بروکسل ماند و در زمستان همان سال (1940) با هیتلر دیدار کرد. تسلیم ارتش، باقی ماندن در کشور تحت اشغالش و تخطی از وظایفی که قانون اساسی بلژیک برای او ترسیم کرده بود، باعث شد تا بسیاری او را همکار اشغالگران بدانند. ازدواج او ،که یک بیوه مرد بود، در 1941 با دختر یک فرماندار آلمانی و عضو حزب نازی باعث کاهش بیشتر مشروعیت او در نزد اتباعش شد. او بر این باور بود که با باقیماندن در بلژیک در سرنوشت سربازانش شریک خواهد شد. با اینحال ویلیام شایرر به این نکته اشاره می کند که پیش از جنگ لئوپولد همواره در حال بسط اختیارات خود و محدود کردن دولت قانونی بود و بسیاری از مشاورانش به آلمان نازی احساس نزدیکی بیشتری می کردند تا دمکراسیهای غربی.

در سال 1944 زمانیکه پایان کار آلمان نازی فرا رسید و متفقین در حال آزادسازی بلژیک بودند، مانند بسیاری از رهبران دیگر که با آلمانها همکاری کرده بودند آلمانها لئوپولد و فرزندانش را تحت الحفظ به آلمان و سپس اتریش منتقل کردند. دولت در تبعید بلژیک مدتها بود که توانایی او را برای سلطنت زیر سوال برده بود و برادرش شارل را به نیابت سلطنت برگزیده بود. در 1945 لئوپولد توسط ارتش آمریکا از زندان آلمانها آزاد شد.  ولی آیا می توانست به بلژیک بازگردد؟

اظهارات سیاسی او قبل از آزادی بلژیک و اشغالگر خواندن متفقین، زیر سوال بردن صلاحیت دولت در تبعید بعنوان نماینده قانونی بلژیک، نادیده گرفتن نهضت مقاومت بلژیک و همکاری او با آلمانها باعث شده بود تا بسیاری باور داشته باشند که او نمی تواند بعنوان پادشاه به کشورش بازگردد. گرچه در 1947 یک کمیسیون او را از اتهام خیانت تبرئه کرد و در یک رفراندوم در 1950 پنجاه و هفت درصد مردم بلژیک رای به بازگشت او دادند، اما اعتصاب عمومی مخالفان و تظاهرات ایشان باعث شد تا لئوپولد نتواند به بروکسل و تاج و تختش بازگردد. او در 1951 به نفع پسرش بودوئن از سلطنت کناره گیری کرد.

گرچه  در سال 1940 پس از تصمیم به ماندن در بلژیک محبوبیت لئوپولد در میان مردمش، که امیدوار بودند او شرایط اشغال را برایشان قابل تحملتر کند، موقتا افزایش یافته بود و گرچه اکثریت مردم خواهان بازگشت او به سلطنت بودند ولی این امر میسر نشد. مساله این نبود که او خائن بوده یا نه، بلکه به گفته وان دن دانژن رئیس وقت دانشگاه آزاد بروکسل مساله این بود که او دیگر بعنوان پادشاه نماد وحدت ملی و حاکمیت بلژیک نبود. اقدامات او در زمان جنگ باعث شده بود تا بسیاری مشروعیت او را بعنوان  نماد حاکمیت ملی و هویت ملی زیر سوال ببرند. شاید این واقعیتی باشد که درباره هر انتخابی صادق باشد، گرچه در انتخابات و رفراندمها چند گزینه در پیشروی شهروندان قرار دارند ولی اگر بخش عمده ای از مردم مشروعیت یکی از گزینه ها را زیر سوال برند و نتوانند به آن کاندیدا بعنوان نماد وحدت ملی اعتماد کنند و آن گزینه را در تضاد با برخی اصول اساسی بدانند؛ حتی رای اکثریت نسبی نمی تواند باعث شود تا آن گزینه یک نماد وحدت  و حاکمیت ملی شود.

→ Leave a Commentدسته‌ها: Uncategorized